مشکلات ما با آروین پس از تولد فرزند دوم
چند روز پیش عصر تو پذیرایی نشسته بودم و آریانا رو بغل کرده بودمو داشتم تلویزیو ن نگاه میکردم که با صدای باز شدن درب آپارتمان همسرم و آروین وارد شدند آریانا با دیدن آروین از بغلم پایین پریدو بدو بدو چهار دست و پا در حالیکه از شدت خوشحالی جیغ میکشید و می خندید به سمت درب راه افتاد هنوز تو نیمه های راه بود که
آروین در حالیکه هنوز کفشاشو هم در نیاورده بود کشیده محکمی تو صورتش زد بیچاره دختر کوچولوم خنده روی لباش یخ زد در حالیکه اشک تو چشماش حلقه زده بود برای چند دقیقه مات و مبهوت به آروین نگاه کرد انگار هنوز باورش نشده بود این جواب اون همه ذوق و شوق و عشق و علاقه باشه یهو بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه ...
وقتی آریانا فرزند دوممون بدنیا اومد آروین همش یک سال و ده ماهش بود الان هشت ماه گذشته اما هنوز بعد از گذشت هشت ماه آروین نتونسته ورود فرزند جدید رو بپذیره
روزهای اول بعد از تولد آریانا آروین چند روزی به نشونه ی قهر به خونه مادرم اینا رفت و اینطوری رسما مخالفتش رو با ورود نوزاد جدید اعلام کرد ما سعی کردیم بیشتر بهش محبت کنیم و خیلی سعی کردیم بالاخره تونستیم بعد از چند روز اون رو به خونه برگردونیم از اون روز تا بحال همه چیز حتی رفتار آروین خیلی تغییر کرده و تنها چیزی که تغییر نکرده اینه که آروین هرگز ورود فرزند دوم به خونه رو نپذیرفته رفتارش به مراتب بدتر شده ... اوایل یواشکی ودور از چشم ما اونو میزد اما حالا رسما و در جلوی چشم ما خواهرشو میزنه از همه بدتر اینه که اگه بخواهیم عکس العمل سریع نشون بدیم یا دعواش کنیم ممکنه عکس العمل خیلی بدتری نشون بده و نزدیکترین وسیله ای رو که دم دستش باشه برداره و به سمت بچه پرت کنه یا اینکه به شدت بزنه زیر گریه طوری که چند ساعت طول بکشه تا ما بتونیم آروین رو آروم کنیم
برای اینکه ثابت کنه که اونم کوچولوء تو خونه عین خواهر هشت ماهش چهار دست و پا راه میره با اینکه دو ماهه از پوشاک گرفتمش و الان حتی تو خواب هم برای جیش کردن بیدار میشه گاهی در جلوی چشم همه وسط خونه جیش میکنه و میگه من کوچولوءام جیش میکنم یه وقتایی خیلی عصبی میشم مثلا چند روز پیش یه دفعه خواهرشو که وسط اتاف نشسته بود به عقب هول داد و بچه چنان با سر از عقب رو زمین افتاد که رنگش عین گچ سفید شد و لبهاش کبود شد برای چند لحظه حتی صدای گریه اش هم در نمی اومد و حس کردم نفسش بالا نمیاد یه دفعه سر آروین داد کشیدم و آروین به شدت زدزیر گریه و چند ساعت طول کشید تا تونستیم اونو آروم کنیم ....یه وقتایی می بینم میره پشت بچه می شینه و میگه دارم اسب سواری میکنم دو سه روز پیش مجبور شدم برای کاری چند دقیقه برم تو آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم آروین آب یه لیوانو یه ذره یه ذره داره میریزه تو سر آریانا با دیدن من خیلی سریع بقیه آب لیوان رو تو سر خواهرش ریخت و فرار کرد مادرم میگه اون باید حتما صبح تا عصر پیش من باشه چون با دیدن بیشتر خواهرش و اینکه تو مجبوری اون رو تو طول روز بغل کنی و شیر بدی بیشتر عذاب میکشه و دپرس میشه ضمن اینکه اگه یک دقیقه مجبور شی برای کاری تنهاشون بذاری ممکنه کاری کنه که نتونی عواقبش رو جبران کنی ... اینه که هر روز صبحا میره خونه مادرم اینا البته من چون کار میکنم و مجبور بودم وقتاییکه بیمارستان میرم اونو پیش مادرم بذارم اون همیشه از نه ماهگی به رفتن به خونه مادرم عادت داره اما خوب به خاطر رفتاراش چند وقت پیش بهش گفتم اگه دوست نداری خونه مامان جون بری بمون پیش خودم گفتم که مجبور نیستی بری اونجا اما اون داد کشید که میرم اگه بمونم اذیتت میکنم ازشنیدن این جواب شوکه شدم خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم نکنه از گوشه کنار چنین حرفی رو شنیده و حس بدی پیدا کرده چند شب پیش داشتم بچه رو تو اتاق خواب میخوابوندم آروین هم با باباش تو پذیرایی در حالیکه دراز کشیده بود داشت تلویزیون نگاه میکرد صحبت میکرد شنیدم بهش میگفت آریانا نمی ترسه آخه مامان داره مامانش همیشه پیششه
خیلی ناراحت شدم الهی بمیرم اون همش دو سالو نیمشه خیلی کوچیکه اما تو ذهنش خودشو باخواهر هشت ماهش مقایسه میکنه و فکر میکنه ما اونو به چشم یه بچه بزرگ می بینیم این روزا همش تو حرفاش میگه تو بوزوگی(بزرگی ) دستات بوزوگه (دستات بزرگه ) من کوچولو ام دستام کوچولو ء ببین پاهام هم کوجولوء این حرفاش جیگرمو آتیش میزنه احساس بی کفایتی میکنم حس میکنم نتونستم از پس دو تا بچه بر بیام با اینکه از صبح تا شب سعی میکنم هر کاری که میتونم براشون انجام بدم حتی تو طول روز خیلی وقتا سعی میکنم در کنار کارهام با هاش مثل بچه ها بازی کنم یا بیرون ببرمش اما بازم انگار نتونستم اونو راضی کنم گاهی تو خواب دندون قورچه میکنه میدونم اینم یه عکس العمل دیگه به ورود نوزاد جدیده با دکترش مشورت کردم میگه بچه هایی که خیلی باهوشند نسبت به بچه جدید چنین عکس العملهایی رو دارند نگران نباشید سری قبل که برای چکاپ بردمش دکتر حدود یک کیلو و نیم وزن کم کرده بود دکتر گفت که خوشبختانه همه چیزش طبیعیه و ظاهرا کاهش وزنش هم فقط به خاطر مشکلات روحی او به خاطر ورود نوزاد جدیده الان که خوب فکر میکنم می بینم شاید باید فاصله بین دو بچه بیشتر از این باشه و همه مشکلات به خاطر کمی فاصله سنی این دوتاست وقتی آریانا به دنیا اومد برای سه چهار ماه اول همش گریه میکرد شاید خیلی شبها مجبور بودیم بخاطر ساکت کردنش تا صبح بغلش کنیم و تو خونه راه بریم تو اون شبا خیلی وقتا آروین هم از شدت سر وصدای بچه بیدار میشد و به پاهای من یا باباش که بچه رو بغل کرده بودیم آویزون میشد و التماس میکرد که اونو بغل کنیم اگه یکیمون اونو بغل میکردیم و نفر دیگه بچه جدید رو باز میخواست که بره تو بغل اونی که بچه رو بغل کرده وقتی خوب فکر میکنم می بینم اونم به عنوان یه بچه ای که هنوز دو سالش هم نشده بود خیلی حق به گردن ما داشت





مشکلات ما با آروین پس از تولد فرزند دوم
